مجموعه های هزاره سوم
  دسته بندی اخبار
  مقالات
ايرانيان همواره جزو باهوشترين ملل جهان بوده و هستند. عليرغم اين كه متفكرين و استعدادهاي فكري ارزشمندي هميشه در اين سرزمين حضور داشتهاند اما واقعيت تلخي در مورد ما صادق است كه قرنهاست كه نظام فلسفي جديد يا فيلسوفان مؤسس جديدي به جهان عرضه نكردهايم. اگر ما حرف جديدي داشته باشيم مورد توجه قرار ميگيريم. اما از زمان ملاصدرا يعني قريب به 4 قرن ميشود كه دچار ركود فكري هستيم. در مورد برخي موضوعات حدود هزار سال يعني از ابن سينا به اين سو نينديشيدهايم و حتي مسائلي وجود دارد که در آن نزديك به 24قرن (از ارسطو) انديشه نكردهايم. ملاصدرا يك سيستم فلسفي با ويژگيهاي خاص خود عرضه كرد. اما آيا پس از او هيچ استعداد ديگري ظهور نكرد؟ يا آيا ملاصدرا تمام آنچه گفتني بود را گفت و سخن را به تمامي پايان داد؟ در حقيقت دلايل فقدان پيشرفت عميق در فلسفه چيزهاي ديگري هستند. شايد مهمترين آنها گره زدن تفكر فلسفي با دين است. يعني به گونهاي دين و فلسفه را يك چيز بدانيم كه يا بايد هر دو را با هم بپذيريم و يا هر دو را رد كنيم. يعني تصور كنيم اگر آن نظام فلسفي خاص را نپذيريم ديگر ديندار نخواهيم بود. اصرار بر اين كه آراي فيلسوفان مسلمان (خاصه ملاصدرا) در طول اين قرن ها يا همان باور به انطباق كامل نظام فلسفي او با وحي به گونهاي كه هيچ چيز در آن برخلاف رحمانيت از يك طرف و باور به اين كه فهم دين و تفكر اعتقادي بدون تفسير فلسفه ملاصدرا ممكن نيست از طرف ديگر باعث شده است كه ما نتوانيم در فلسفه پيش رويم. طبيعي است كه وقتي ما يك نظام فلسفي خاص را با وحي مساوي بدانيم نخواهيم توانست آن را به نقد بكشيم و لذا پيشرفت فلسفي حاصل نميشود. زيرا پيشاپيش تجديدنظر در آن نظام فلسفي را با تجديد نظر دیني برابر ميدانيم. در اين شرايط فلسفه را با محض تعقل يكي دانستهايم و همين موضوع از جمله مغالطاتي است كه صورت ميپذيرد. تفكر و تعقل عين دينداري است. اما فلسفه و حتي تفكر فلسفي لزوماً عين دين نيست. ولي، اول تعقل را صرفاً مساوي با فلسفه و فلسفيدن ميگيريم و سپس فلسفه را لزوماً مساوي با آراي خاصي ميدانيم. بنابراين تعقل و تفكر مساوي ميشود با اعتقاد به يك نظام فلسفي خاص. اين كار آسيب زيادي به دين و فلسفه ميزند. زيرا به ما اجازه نميدهد تفسير و تحقيق غيرفلسفي نسبت به دين داشته باشيم و از سوي ديگر مجال نميدهد كه تفكر فلسفي جديدي عرضه كنيم. گره زدن الزامي دين و نوع خاصي از فلسفه تبعات بدي را براي هر دو حوزه به وجود آورده است. پژوهشي، تحليل و تحقيق در باب دين ميبايست در موارد زيادي آزاد از فلسفه صورت بگيرد و فلسفه اساساً نميتواند تمام جوانب دين را بررسي نمايد. مسئله بعدي اين است كه ما احساس نميكنيم نيازي به تجديدنظر در نظامهاي فلسفي گذشته داريم و به آنچه در دست است خشنود و قانع هستيم در اين فقره دچار چند اشتباه شدهايم. اول آنكه گمان ميكنيم همه مسائل فلسفي در آراي انديشمندان ما مطرح شده است. پس مسئله جديدي باقي نميماند كه ما به آن بپردازيم در حالي كه اينگونه نيست. مسائل زيادي امروزه وجود دارد كه هرگز به ذهن فيلسوفان پيشين خطور نكرده بود. دنياي جديد ما انباشته از مسائل تازهاي است كه در فلسفههاي جديد مدام طرح ميشوند وقتي مسائل ما از حدي عبور كنند مجبور ميشويم شاخههاي جديد فلسفي اضافه كنيم. دليل وجود شاخههاي جديد فلسفه در روزگار ما مثل فلسفه علم، فلسفه ذهن، فلسفه اخلاق، فلسفه دين و...، يكي اين است كه آنقدر مسائل تازه برهم انباشته شدهاند كه مجبور ميشويم شاخههاي جديد فلسفي براي آن تأسيس كنيم. در تمام اين شاخهها مسائل زيادي مطرح ميشود كه در گذشته هرگز وجود نداشتند. در حالي كه ما در خيال حل همه موضوعات فلسفي هستيم. به اين ترتيب فلسفه ما تبديل به يك پرونده مختومه ميشود كه قرنها پيش باز شده و قرنها پيش بسته شده است. ما نه تنها گمان ميكنيم نيازي به طرح مسائل جديد نداريم بلكه بازنگري در پاسخهاي فلاسفه پيش را نيز احساس نميكنيم. مشكل بعدي تصور استعداد و كمال فكري مطلق پيشينيان است. شايد گمان ميكنيم خداوند هر چه استعداد فلسفي بوده را در پيشينيان جمع آورده و بقيه هيچ بهرهاي از آن ندارند و حداكثر بايد استعداد خود را مصروف فهميدن و شرح و پاورقينويسي بر آثار گذشته كنند. اين تصور ما را به عدم خودباوري سوق ميدهد. امروزه بهترين فلاسفه ما كساني محسوب ميشوند كه بتوانند آراي گذشته را خوب فهميده و شرح نمايند. چه كسي ميگويد هوش و نبوغ مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم استاد مطهري كمتر از ملاصدرا بود؟ نظام آموزش فلسفي براي استعداديابي و تشويق دانشجويان متعدد در جهت تفكر فلسفي جديد طراحي نشده است. مسئله بعدي بی تفاوتی فلاسفه ما به علم است. امروزه علم دوشادوش فلسفه پيش ميرود و اين دو با هم تعامل دارند. مثلاً فلسفه ذهن به وجود آمد زيرا بشر در زمينه علوم كامپيوتري وهوش مصنوعي پيشرفت قابل ملاحظهاي داشت. آشنايي با مسائل علمي ما را وادار به تجديدنظر در آرا ميكند. هر چند اخيراً بهبودهايي حاصل شده است اما نسلهاي قبلي توجه چنداني به علم نداشتند. توجه كنيد كه امروز تعلق ما از ماده و انرژي چه تفاوتهايي با تصور گذشتگان داشت! در صورت التفات به اين معاني جديد مجبور خواهيم بود در بسياري موارد از قبيل جوهر و عرض و هيولاي اولا (كه ركن ركين فلسفه اسلامي بود) تجديدنظر نماييم. در صورتي كه ما در كنار واحدهاي فلسفي دروس علمي را در سير تحصيلي دانشجويان فلسفه پيشبيني نكردهايم. علت عمده ديگر عدم توجه به «نقد فلسفي» در آموزشهاي فلسفي ما است. نقد فلسفي ميبايست در كشور ما به طور جدي مورد توجه قرار گيرد. تا زماني كه ندانيم ضعفها و اشتباهات نظامهاي فلسفي گذشته چه بود، نميتوانيم تفكر جديد يا ترميم شدهاي جايگزين فلسفههاي گذشته كنيم. ما ميبايست به صورت تعريف واحدهاي درسي جديد، سمينارهاي مختلف، تأليف كتابهاي انساني در همين رابطه و حتي تأسيس يك رشته جدا در فلسفه به موضوع مهمي نظير نقد فلسفي بپردازيم. بايد گرايش جديدي به همين عنوان طرح شود تا دانشجو قبل از آنكه آموزههاي فلسفي را حفظ كرده و ياد بگيرد اساساً انديشيدن را بياموزد. خوب است پيشبيني كنيم كه چگونه دانشجويان را در كار نقد فلسفي تشويق كنيم. موضوع ديگر آموزش فلسفه در سالهاي پيش از دانشگاه است. ما آموزشهاي فلسفي را در دوران دبيرستان براي دانشآموزان جذاب نكردهايم. كتابهايي كه امروزه به دانشآموزان ارائه ميشود بسيار سنگين، مغلق، پيچيده و خشك است. به گونهاي كه براي آن سنين غيرجذاب و غيرقابل هضم است. در دنيا روشهاي آموزش فلسفي براي كودكان طراحي شده است كه موفق بودهاند. ما ميتوانيم از آن الگوها بهره ببريم و آموزش فلسفه را متناسب با سنين كودكي، نوجواني و جواني ارائه دهيم. اين در حالي است كه شيوه آموزش فلسفه ما براي دانشجويان نيز جذابيتي ندارد به گونهاي كه مسائل فلسفي براي آنها جا نميافتد. مجموعه عواملي كه گفته شد بعضي از دلايلي بودند كه باعث ميشدند در قرنهاي اخير ما شاهد ركود فلسفي باشيم و چنانچه آنها را مرتفع ننماييم، نميتوانيم انتظار داشته باشيم نظام فلسفي جديد يا حرف فلسفي تازهاي ارائه دهيم.
  آگهی ها